تبليغاتX
.:: دیگران... ::.
دیگران...
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
شنبه 28 آذر1388 1:6 قبل از ظهر
تو باغچمون ۲ تا درخت داریم.

فکر کنم یکیشون زنه یکی مرد.

خیلی به هم نزدیکن..

نمی تونن رشد کنن.

بابام میگه باید یکیشونو بزنیم...

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

شنبه 11 مهر1388 3:23 قبل از ظهر
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردست پرواز کن..

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

شنبه 13 تیر1388 2:9 قبل از ظهر
عنکبوتی را زنده به گور کردم..

بالای تختم

پس از سالها به سراغش رفتم..

همانجا بود

 به من می خندید..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

پنجشنبه 4 تیر1388 2:9 قبل از ظهر
ما سه نفر بودیم..

گریه -من و سنجاقک..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

یکشنبه 26 آبان1387 10:17 بعد از ظهر
صندلی اتاقم پیر شده..

دیروز شکست..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

شنبه 20 مهر1387 11:46 بعد از ظهر
آزاده یه بچه داره..

یه بچه ی واقعی.

مال خودشه

مال خود خودش.. 

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

دوشنبه 29 بهمن1386 2:2 قبل از ظهر

مینا نگاش عوض شده بود..

بزرگ شده بود..

بچه ش منو یاد بچگی های خودمون مینداخت..

من ، آزاده ، مینا ، مونا ، فاطی ..

5 تا بودیم ... حالا شدیم 9 تا ..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

دوشنبه 1 بهمن1386 0:20 قبل از ظهر

چرا همش فکر میکنم هر صدایی که از سقف اتاقم میاد همسایه بالایی مونه.!.

شاید این دفه سقف داره خراب می شه..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

شنبه 1 دی1386 1:30 قبل از ظهر
تاحالا یه وانت پوست گوسفند یه جا دیدی؟

من دیدم..

شب عید قربون.

از ته وانت صدای بع بع میومد..

فکر کنم یکیشون هنوز زنده بود..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

شنبه 24 آذر1386 6:35 بعد از ظهر
و ما عادت می کنیم

به نبودن کسانیکه..

دیگر نمی بینیمشان

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

پنجشنبه 8 آذر1386 9:52 بعد از ظهر
وقتی راه میری

سرتو بزار پایین

به کفشات نگاه کن..

مورچه های زیادی هستن که زیر پات له می شن..

و تو حتی صدای جیغشونم نمی شنوی..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

boss سه شنبه 15 آبان1386 9:52 بعد از ظهر
قطعا همه ازم حرف شنوی دارن..

حتی درختام ازم حساب می برن..

چیه باور نمی کنی؟؟

همین دیروز بود بهشون گفتم از جاشون تکون نخورن تا من از دانشگاه برگردم..

از جاشون جم نخورده بودن ..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

دوشنبه 26 شهریور1386 8:59 بعد از ظهر

و امشب خداحافظ..

 

کسی ماند با نوشته هایی بیهوده،

کاش بتوانند تو را از یاد برند.

چقدر از تو بیزارم.

هنوز هم گاهی صدایی می آید،

صدای ضبط است شاید.

و چقدر احمقم من..

قول می دهم که دیگر تمام شد،

 

و امشب خداحافظ.

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

پنجشنبه 22 شهریور1386 8:17 بعد از ظهر
ابریست بالای سرم ..

همیشه..

هرگاه نگاهش می کنم می بارد..

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

دد جمعه 9 شهریور1386 6:54 بعد از ظهر
 

 

 

حداقلش اینه که فقط عکسارو ببینین....

 

همین کافیه...

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

دریییییم... دوشنبه 5 شهریور1386 5:47 بعد از ظهر
 

 

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

عکس دوشنبه 22 مرداد1386 6:6 بعد از ظهر

:)

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

لوی لنگ دراز و سوی ساق کوتاه دوشنبه 22 مرداد1386 4:26 بعد از ظهر
 

لوی لنگ دراز و «سو» ی ساق کوتاه٬

رفتند توی خیابان قدم بزنند.

لوی لنگ دراز و سوی ساق کوتاه٬

عین رفقای صمیمی با هم می خندیدند و شوخی می کردند.

 

لوی لنگ دراز به سوی ساق کوتاه گفت:

«نمی تونی تند تر از این راه بری؟

من کلافه می شم تو این جوری راه می ری٬

من همیشه جلو جلو می رم تو همیشه عقب می مونی.»

 

لوی ساق کوتاه به لوی لنگ دراز گفت:

«من تا جایی که بتونم دارم تند راه می رم.»

لوی لنگ دراز به سوی ساق کوتاه گفت:

«پس من می رم یکی دیگه رو برای قدم زدن پیدا می کنم.»

 

حالا لوی لنگ دراز تنها قدم می زنه٬

دنبال کسی می گرده که لنگ های درازی عین خودش داشته باشه.

گاهی وقتا هم یاد اون بعدازظهر های گرمی می افته٬

که با سوی ساق کوتاه قدم می زدند دو نفره.

 

سوی ساق کوتاه هم سلانه سلانه در خیابان راه می ره٬

دست در دست «پیت» پا کوتاه می ره.

اون ها قدم های کوتاه بر می دارند و با هم خوش اند٬

هیچ کدوم جلو جلو نمی ره و از همدیگه هم عقب نمی زنند.

 

                                                         «shel silverstein»

 

قدر چیزایی که دارین بدونین ٬ هر چند که ناچیز باشن......

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

توصیف یکشنبه 21 مرداد1386 6:10 بعد از ظهر
جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه.

نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه.

لن گفت:یه ریش سفید بلند داره.

جان گفت:نه.صورتش سه تیغه اس.

ویل گفت:سیاهپوسته.باب گفت:سفید پوسته.

روندارز گفت:دختره.

من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود٬

به هیچ کدومشون نشون ندادم.

                                           «shell silverstein»

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

سرزمین شاد یکشنبه 21 مرداد1386 10:3 قبل از ظهر
شما تا حالا رفتین به سرزمین شاد٬

همون جایی که همه کس هر روز شاده و آزاد٬

همه لطیفه می گن و آواز می خونن٬

آوازهای شاد می خونن٬

و همه چیز سرزنده س و پرنشاط؟

توی سرزمین شاد ٬ هیچ کس نیست ناشاد٬

صدای خنده و شادی فراوون از همه جا میاد.

من قبلا رفته م به سرزمین شاد ــ       

وای ٬ چه کسل کننده بود !!

                                            « shell silverstein»

|+|
نوشته شده توسط پیمانه | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« پیمانه »