فکر کنم یکیشون زنه یکی مرد.
خیلی به هم نزدیکن..
نمی تونن رشد کنن.
بابام میگه باید یکیشونو بزنیم...
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد..
بالای تختم
پس از سالها به سراغش رفتم..
همانجا بود
به من می خندید..
گریه -من و سنجاقک..
دیروز شکست..
یه بچه ی واقعی.
مال خودشه
مال خود خودش..
مینا نگاش عوض شده بود..
بزرگ شده بود..
بچه ش منو یاد بچگی های خودمون مینداخت..
من ، آزاده ، مینا ، مونا ، فاطی ..
5 تا بودیم ... حالا شدیم 9 تا ..
چرا همش فکر میکنم هر صدایی که از سقف اتاقم میاد همسایه بالایی مونه.!.
شاید این دفه سقف داره خراب می شه..
من دیدم..
شب عید قربون.
از ته وانت صدای بع بع میومد..
فکر کنم یکیشون هنوز زنده بود..
به نبودن کسانیکه..
دیگر نمی بینیمشان
سرتو بزار پایین
به کفشات نگاه کن..
مورچه های زیادی هستن که زیر پات له می شن..
و تو حتی صدای جیغشونم نمی شنوی..
حتی درختام ازم حساب می برن..
چیه باور نمی کنی؟؟
همین دیروز بود بهشون گفتم از جاشون تکون نخورن تا من از دانشگاه برگردم..
از جاشون جم نخورده بودن ..
و امشب خداحافظ..
کسی ماند با نوشته هایی بیهوده،
کاش بتوانند تو را از یاد برند.
چقدر از تو بیزارم.
هنوز هم گاهی صدایی می آید،
صدای ضبط است شاید.
و چقدر احمقم من..
قول می دهم که دیگر تمام شد،
و امشب خداحافظ.
همیشه..
هرگاه نگاهش می کنم می بارد..






حداقلش اینه که فقط عکسارو ببینین....

همین کافیه...

:)
لوی لنگ دراز و «سو» ی ساق کوتاه٬
رفتند توی خیابان قدم بزنند.
لوی لنگ دراز و سوی ساق کوتاه٬
عین رفقای صمیمی با هم می خندیدند و شوخی می کردند.
لوی لنگ دراز به سوی ساق کوتاه گفت:
«نمی تونی تند تر از این راه بری؟
من کلافه می شم تو این جوری راه می ری٬
من همیشه جلو جلو می رم تو همیشه عقب می مونی.»
لوی ساق کوتاه به لوی لنگ دراز گفت:
«من تا جایی که بتونم دارم تند راه می رم.»
لوی لنگ دراز به سوی ساق کوتاه گفت:
«پس من می رم یکی دیگه رو برای قدم زدن پیدا می کنم.»
حالا لوی لنگ دراز تنها قدم می زنه٬
دنبال کسی می گرده که لنگ های درازی عین خودش داشته باشه.
گاهی وقتا هم یاد اون بعدازظهر های گرمی می افته٬
که با سوی ساق کوتاه قدم می زدند دو نفره.
سوی ساق کوتاه هم سلانه سلانه در خیابان راه می ره٬
دست در دست «پیت» پا کوتاه می ره.
اون ها قدم های کوتاه بر می دارند و با هم خوش اند٬
هیچ کدوم جلو جلو نمی ره و از همدیگه هم عقب نمی زنند.
«shel silverstein»
قدر چیزایی که دارین بدونین ٬ هر چند که ناچیز باشن......
نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه.
لن گفت:یه ریش سفید بلند داره.
جان گفت:نه.صورتش سه تیغه اس.
ویل گفت:سیاهپوسته.باب گفت:سفید پوسته.
روندارز گفت:دختره.
من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود٬
به هیچ کدومشون نشون ندادم.
«shell silverstein»
همون جایی که همه کس هر روز شاده و آزاد٬
همه لطیفه می گن و آواز می خونن٬
آوازهای شاد می خونن٬
و همه چیز سرزنده س و پرنشاط؟
توی سرزمین شاد ٬ هیچ کس نیست ناشاد٬
صدای خنده و شادی فراوون از همه جا میاد.
من قبلا رفته م به سرزمین شاد ــ
وای ٬ چه کسل کننده بود !!
« shell silverstein»

